محمد و طهورامحمد و طهورا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

meta's twins

میثم عاشق

1391/3/6 12:04
نویسنده : tara
179 بازدید
اشتراک گذاری

روزی که مادر شوهرم زنگ زد واسه جلو اومدن ولوله ای تو خونه ما بر پا شد.آخه من از میثم متنفر بودم.اما....

اما نتونستم مقاومت کنم.مامان می گفت زشته حالا که گفتنم بیان.حرف بزن و خودت رد کن.بابام کره جنوبی بود.بهش زنگ زدم.اونم همینا رو گفت.روزی که مادرش با عمه هاش واسه دیدنم اومدن چند ثانیه هم نموندم.چند روز بعد دوباره اومدن البته این بار با آقا داماد.یادم نمیره بدترین لباس رو پوشیدم.میثم دوست دادشم بود و پدرم با مادرش تو یه محل بزرگ شدن.خونه خودشون هم 1 کوچه بالاتربود.دلیل نفرت من یه ماجرایی که ما دو تا می دونیم که شاید بعدا" بگم.اون روزداداشم می گفت من مجلس رو دست میگیرم ولی تا زنگ خورد از اینکه دوستشو می دید خندش گرفته بود.اول مادرش وارد شد.بعد عمه بزرگش.می گن قسمت که باشه دهن آدم بسته می شه.وقتی میثم وارد اتاق شد همون لحطه نور خورشید بهش تابیده بود.آخه شهریور ماه بود.صورت سفیدش تو نور برق می زد و موهای روشنش رو بیشتر نشون می داد.یه جوری رویایی بود.نه واسه من همه این حس رو گرفته بودن.وقتی واسه صحبت رفتیم تو اتاقم در رو بست و خب رو مخم کار کرد.{خداییش استاد مخ زدنه،نه من همه میگن قدرت متقاعدت کردن آدما رو داره}که یه روزه حسم برگشت.یه لیست در آورد از سوالاش و کارهایی که می خواهد انجام بده.رفتم تو رویا.دومین روزی که واسه صحبت اومدن از منم دیگه جواب بله نخواستن.از فرداش تا 3 روز بعد عقد کردیم.خرید حلقه،طلا،آزمایش،بله برون و عقد.تو این 3 روز 6 کیلو کم کردم. الان بهش می گم اگه کارها زود انجام نمی شد من اینجا نبودم.می گه از اولش مال من بودی.آخه 2 سال منو می خواست ولی پدر شوهرم نمی ذاشت.ماجراش طولانی از قهر چند هفته ،خواب من ،قبول یه خواستگاری اجباری و ....تا با کمک مادربزرگش که خدا رحمت کنه پارسال فوت کرد بهم رسید.الان راضیم.عاشقشم.بهتین مرده.4 سال از همه این ها می گذره ولی واسه من هنوز تازگی داره.خیلی باهم فرق داشتیم.سختی هم کشیدیم.دعوا هم کردیم.اما چون عاشقیم.واسه همدیگه زندگی می کنیم.میثم دوست دارم.ماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به meta's twins می باشد